تبليغاتX
شقایق گل سوار قایق

این جا پر از پنجره هایی است که صبحدم تمام خورشید را به اتاق کار ما می آورد . امروز پشت پنجره نشستم . دلم برای آفتاب تنگ شده بود . امواج طلایی اش پلک هایم را در هم کوبید . و تو نمی دانی که من چقدر دلم می خواست به جای آن همه ساختمان ساخته و نیمه ساخته یک باغ روبروی پنجره می دیدم با درختان بلند وهمیشه سبز . زمستان در راه است . چقدر دلم می خواست ننویسم این جمله ها را  اما چه کنم دلم گرفته است . . . از خودم شاید ...از تو و از تمام  آن هایی  در این کره خاکی نفس می کشند و نمی کشند . دیشب خواب به چشم های خسته ام نیامد . حالم هیچ خوب نبود . نوشتم : هر روز در انتظار گذراندن روزهای خسته لعنتی و هر شب به انتظار آمدن صبحی خسته تر ! حالم هیچ خوب نبود ! خیلی چیزهای دیگر دلم می خواست بنویسم و ننوشتم و نمی نویسم .

+ نوشته شده توسط شقایق آرمان در یکشنبه هفدهم آبان 1388 و ساعت 9:31 |

و صداي باران كه مي آيد دلم مي خندد .

شب از خيلي وقت پيش به اتاق كارم سرك كشيده است . و من چنان غرق در كار بودم كه هيچ نديدم باران را .

باران مي بارد و من با خود مي انديشم كه اين چندمين باري است كه از باران گفته ام و نوشته ام . انگار امشب را يك بار ديگر تجربه كرده ام . باران مي آمد پشت شيشه هاي رو به ساختمان هاي كاره و نيمه كاره ! و من گاه خنده ام مي گيرد از اين كه ادبيات شيرين فارسي را به بازي مي گيرم . هيچ يادم نمي آيد مخالف ساختمان نيمه كاره ؛‌كاره بوده باشد اما دلم مي خواهد و مي نويسم چون اين جا مال من است . صداي تيك تيك صفحه كي بورد يا به قول ناديا كي بيرد مهشيد است كه در سكوت اين اتاق بزرگ مي پيچد. گلويم سخت درد مي كند . زير چشم هايم گود رفته است . ديگر بس است بايد رفت . بازهم آژانس نيست وحتي خيابانهاي قفل شده وبوي دود و روغن باران خورده و  صداي بوق ماشين هايي كه چون پنير پيتزا كش مي آيند هم نمي تواند اندكي از ذوق من را  براي ديدن باران بكاهند .

و باران مي آيد ....باز باران با ترانه با گوهرهاي فراوان ....مي خورد بر بام خانه ....يادت به خير معلم كلاس نمي دانم چندم دبستان من كه هيچ وقت ندانستي من نمي توانم شعرهاي فارسي را خوب از بر كنم اما چون در رياضيات شاگرد زرنگي بودم بعد از خواندن چند بيت مثبت يا بيستي در دفتر قطورت جلوي نامم مي نوشتي و من با خنده اي نمك دار و خوشحال بر نيمكتم مي نشستم .

خانم فهيمه جعفري معلم ادبيات و عربي  راهنمايي ! در اين شب باراني يك هو دلم هوايتان را كرد . كاش دوباره ببينمتان . هميشه مي گفتييد شقايق برو دنبال نويسندگي و من با كمال احترامي كه حالا وقتي به آن مي انديشم گستاخي مي خوانمش مي گفتم :‌"‌خانم نون تو رياضياته نه ادبيات "‌

و شايد دلش شكسته باشد از حرف كودكانه ام اما بعد ها به حرفتان رسيدم كه چرا مي گفتيد برو پي نويسندگي دخترجان !

آه كه چقدر دلم مي خواست همين جا سر بر صندلي مهشيد مي گذاشتم و آرام مي خوابيدم و ديگر چشم هايم را تا ساعت 12 ظهر فردا نمي گشودم . اما زندگي در جريان است و مرا به خود مي برد . بايد رفت به خانه . خانه اي كه در آن بابا و مامان و الهام و فرشاد به انتظارم نشسته اند و مي دانم مامان الان دل در دلش نيست كه من زودتربه قول خودش صحيح و سالم برسم

+ نوشته شده توسط شقایق آرمان در چهارشنبه ششم آبان 1388 و ساعت 19:48 |
 

 

                     " خیلی سردمه  و دارم پاییزو با تموم وجود حس می کنم  "

          لعنت به همه این لحظه های خیلی خیلی سرد

+ نوشته شده توسط شقایق آرمان در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388 و ساعت 9:8 |
فهمیه طباطبایی عزیزم از گفتگویی که انجام دادید بسیار لذت بردم . متشکرم

http://www.mehrnews.com/fa/NewsDetail.aspx?NewsID=962172

 

+ نوشته شده توسط شقایق آرمان در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388 و ساعت 13:19 |
تهران چند دقیقه پیش لرزید . ترسیدم خیلی زیاد . ترسم نمی دونم از مرگ خودم بود یا مرگ خودم برای دیگران . به داریوشُ  بهروز و الهام و بابا زنگ زدم . دلم می خواست صداشونو بشنوم . ۴ ریشتر شاید ارزش این حرفها رو نداشته باشه اما یک آن زیرپام خالی شد ... دلم خالی شد . یاد بم افتادم . یاد صبح زودی که برای خیلی ها به ظهر نرسید . یاد تو که در سفری . یاد این که شاید با این همه فاصله دیگه هیچ وقت نبینمت دلم رو لرزوند نه ۴ ریشتر که ۴۴۴ریشتر.دلم لرزید و به جای آسمون گرفته شهر از چشمام چند گلوله اشک چکید ...یادم افتاد که خدایا !  زندگی به مویی بنده .

صبح نادیا برام این رو فرستاد : " کاش می شد همچو آوازخوش یک دوره گرد باردیگرزندگی را دوره کرد ."

حالا این جا همه اون آدم هایی که می خوان بگن اصلا براشون مهم نیست در سکوتی مرگبار فرورفته اند .ای شالا که خیره . بیاید دعا کنیم که اتفاق بدی نیفته .

+ نوشته شده توسط شقایق آرمان در شنبه بیست و پنجم مهر 1388 و ساعت 15:21 |

 

 

                                                     "طلاق های اعلام نشده "

 

دارم روی این موضوع کار می کنم . حرف هایی زیادی برای گفتن دارم . زنان و مردان زیادی رو می شناسم که  سالهاست دارن زندگی می کنن برای این که زندگی کنن .

اما هنوز دارم تحقیق می کنم . این گزارش اختصاصی وبلاگم خواهد بود .

اگر شما هم خدای نخواسته جزء اون دسته از آدم هایی هستید که دارن یه زندگی رو تحمل می کنن و به طلاق عاطفی رسیدن و در لیست از تو می گریزم و به تو پناه می برم ها قرار دارید برام کامنت بذارید .

موضوع جدی تر از این حرف هاست باور کنید . عمق آتش این موضوع تا مغزاستخون آدم رو می سوزونه . نگاه من نگاه زنانه نیست . همیشه هم مردها مقصراصلی  قصه نیستند . تا جایی که ممکن باشه با روانشناس و مشاور هم حرف می زنم . حتی اگر یک نفر هم بخونه برام کافیه . خدا کنه هیچ وقت دچار این نو ع زندگی نشیم .  

 

+ نوشته شده توسط شقایق آرمان در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388 و ساعت 11:47 |

 

 

 

دلم سخت گرفته است از این روزگار!

+ نوشته شده توسط شقایق آرمان در شنبه هجدهم مهر 1388 و ساعت 4:50 |
http://www.iran-newspaper.com/1388/7/9/Iran/4326/Page/22/Index.htm#

+ نوشته شده توسط شقایق آرمان در پنجشنبه نهم مهر 1388 و ساعت 21:21 |

خبرنگار داغدار درميان شعله هاي آتش

گروه حوادث ـ شقايق آرمان : خبرنگار جوان و پرتلاش مطبوعات كه سال‌ها براي مردمش قلم زده، در جريان برگزاري مراسم سوگواري برادرش، بر اثر انفجار گاز بشدت سوخت.

دختر جوان هم اكنون با پيكري سوخته، در اتاق شيشه‌اي يكي از بيمارستان‌هاي پايتخت، تحت مراقبت‌هاي شديد، براي زندگي، با مرگ مي‌جنگد. آن هم در سكوت و تنهايي لحظه‌هاي دردناك و طولاني. اينجا و در بخش ايزوله بيمارستان، لحظه‌هاي تلخ در هم گره خورده‌اند. هوا سنگين، نفس سنگين و صدا هم سنگين است در اين ميان پلك‌هاي سنگين خبرنگار پرجنب و جوش ديروز و بي‌حركت امروز است كه بغض ما را سنگين‌تر از سنگ كرده.پيكر سوخته و باندپيچي‌اش تمام فضاي اتاق را محزون كرده؛ اتاقي كه هيچ شباهتي به دفتر تحريريه روزنامه ندارد! راستي كه ديدنش روي تخت بيمارستان در باورمان نمي‌گنجد. با اين حال در چشمان بي‌رمقش هنوز روزنه‌هاي اميد سوسو مي‌زند. چرا كه او هميشه و در اوج سختي‌ها همواره مي‌خنديد و سنگ صبور ديگران بود. هر چند در دلش غم‌ها و غصه‌هاي قديمي لانه داشتند.حالا چند روزي است كه تحمل جاي خالي‌اش در دفتر روزنامه و ميان همكاران سخت و غيرقابل تحمل شده. دستان پرتلاش و مهربانش كه تا ديروز تصويرگر شادي و غم‌هاي مردم بود، حالا ديگر از شدت ضعف و جراحت، توان برداشتن قلم را هم ندارد و لب‌هايش ناي حركت.پزشكان و پرستاران مي‌گويند: زخم‌هاي تنش عميق‌اند، عميق چون غمي كه در نگاه حزن‌آلود خواهر و مادرش لانه كرده. مادر پير و بيمارش در حياط بيمارستان و در خلوتش اشك مي‌ريزد و تسبيح و قرآن در دست، براي دختر بيمارش دعا مي‌كند. بيقرار چون دانه‌هاي اسفند از اين سو به آن سو مي‌پرد. دانه‌هاي تسبيح را در دستان پير و بي‌رمقش جابه‌جا مي‌كند و زير لب دائم صلوات مي‌فرستد و ذكر مي‌گويد. در اين ميان اما جاي پدر و برادر خبرنگار مصدوم، حسابي خالي به نظر مي‌رسد. پدري كه در حسرت ديدن موفقيت‌هاي دختر پرتلاش و سختكوشش از دنيا رفت. تنها دوستان و اطرافيان خيلي نزديك و صميمي‌اش مي‌دانستند كه او سال‌ها پس از مرگ پدر، مردانه ايستاد و با دستان مهربانش، فداكارانه بار سنگين زندگي را به دوش كشيد و زير بال و پر خواهر و برادران كوچك‌تر و مادرش را هم گرفت تا به ثمر رسيدند اما حالا كه به دستان سوخته و بي‌رمقش نگاه مي‌كنم، دلم به درد مي‌آيد. آخر اين دست‌ها بايد حالا حالا براي مردم مي‌نوشتند و مي‌نوشتند و مي‌نوشتند. به راستي كه سوختن، شايسته انگشتان زحمتكش‌اش نبود.طي همين چند روز، آن قدر لاغر و نحيف شده كه باوركردني نيست. روي پيكر سوخته‌اش پتو كشيده‌اند. نگاهش مي‌كنم و با چشماني اشكبار در سكوت سرد اتاق ايزوله، در دل گرفته‌ام، مي‌گريم و آرام صدايش مي‌كنم. در نخستين لحظات مرا نمي‌شناسد تا اين كه سرانجام پلك‌هايش را به سختي باز مي‌كند. چند عمل جراحي پي در پي رمقي برايش باقي نگذاشته. آرام خودم را معرفي مي‌كنم اما انگار درد عميق سوختگي، همه چيز حتي دوستان و همكارانش را هم از يادش برده. با اين كه ضعف دارد، وقتي مرا به ياد مي‌آورد، سعي مي‌كند لبخند بزند اما افسوس كه لبخند بر لبان سوخته‌اش مي‌خشكد.وقتي مي‌گويم به نمايندگي چند تن از دوستان و همكاران به ديدنش آمده‌ام، آرام اشك مي‌ريزد و با نگاه‌هاي مهربانش و در سكوتي سنگين، همه حرف‌هايش را در سكوت معنادارش منتقل مي‌كند. هر چند ناي حرف زدن ندارد و نمي خواهد نامش را منتشر كنيم . پرستار مهربان مي‌گويد: متأسفانه به دليل شدت سوختگي، درد در تمام وجودش رخنه كرده. با اين حال او همچنان با اراده و مصمم است و سرانجام آرام آرام و به سختي حال همكاران را مي‌پرسد و من در اندوهي سنگين، چشم‌هاي خيسم را پشت دستانم پنهان مي‌كنم. با نگاه زيرچشمي، معناي لبخند تلخ نقش بسته بر لبانش را مي‌خوانم. مي‌خواهد بگويد هيچ وقت فكر نمي‌كرد خودش روزي اين طور سوژه خبر شود اما افسوس كه...با اين كه جمله يكي از اساتيد روزنامه‌نگاري براي يك لحظه از ذهنم مي‌گذرد كه همواره مي‌گفت: خبرنگار حق ندارد موقع تهيه خبر و گزارش واكنش احساسي نشان دهد يا اشك بريزد اما به هيچ عنوان نمي‌توانم جلوي سرازير شدن اشك‌هايم را بگيرم و با خود مي‌گويم:« كاش استاد اينجا بود و مي‌ديد كه نه! به راستي نمي‌شود غم و رنج انساني را ديد و خم به ابرو نياورد». بريده بريده حرف مي‌زند و درباره حادثه مي‌گويد: صبح بود. صبح چهارشنبه. چهار... و نفس‌هايش به شماره مي‌افتد. با اين حال نيم نفسي مي‌گيرد و مي‌گويد: «چند روز قبل كه خبر آوردند برادر جوانم در سانحه رانندگي جان باخته، احساس كردم براي هميشه كمرم شكست. با عجله راهي شهرستان شدم اما افسوس كه خبر حقيقت داشت و جگرم را سوزاند. در حال برگزاري مراسم سوگواري بوديم كه روز حادثه، گاز آشپزخانه تركيد و منفجر شد و ديگر نفهميدم چه شد... اما خدا بزرگ و كريمه.»دختر جوان خبرنگار، حالا چند روزي است از پشت شيشه اتاق به فرداي مبهم و آينده نامعلوم خود و خانواده‌اش مي‌انديشد و به آهستگي زير لب مي‌گويد: «خودت و بچه‌ها سر نماز دعايم كنيد.» همان طور كه اشك مي‌ريزد، مي‌پرسد: «نمي‌دانم اميدي هست و زنده مي‌مانم؟ آيا دوباره تحريريه روزنامه را خواهم ديد يا...»نگاهش مي‌كنم و مي‌گويم: همه برايت دست به دعا هستند و نذر كرده ا ند. مي‌گويد آخر مطلب بنويس «من اينجا تنها اميدم بعد از خدا، به آنهايي است كه برام دعا مي‌كنند» و زماني كه از خانواده‌اش و هزينه‌هاي كمرشكن درماني‌اش مي‌پرسم، مي‌گويد: «خدا بزرگ است.» راستي كه او همچنان همانند سروي سربلند و پرعزت در مقابل كوهي از مشكلات ايستاده و خم به ابرو نمي‌آورد. اما انگار غم فراغ پدر و برادر جوانش كه در حادثه رانندگي جان باخت، بيشتر از درد سوختن، جسمش را مي‌سوزاند. او روي تخت بيمارستان هم نگران آينده خانواده است. وقتي با اشاره پرستار بخش، متوجه مي‌شود كه زمان خداحافظي فرا رسيده، آرام زير لب مي‌گويد: «بمون، خيلي بمون. اگر بري، دلم مي‌گيره.» اما قبل از رفتن من، به دليل تزريق مسكن قوي، خواب چشم‌هايش را مي‌برد و بغضم بار ديگر مي‌تركد و آرام آرام از اتاق خارج مي‌شوم. بيرون اتاق از مسئول بخش درباره وضعيتش مي‌پرسم و او با افسوس مي‌گويد: «براي دوست و همكارتان دعا كنيد. او بشدت دلتنگ و تنهاست!»

+ نوشته شده توسط شقایق آرمان در پنجشنبه نهم مهر 1388 و ساعت 21:21 |

 

لحظه های پراندوه در بیمارستان  با خبرنگاری که همه دوستش می داریم

 

 

 

این جا لحظه های تلخ درهم گره می خورند . هواسنگین ، نفس سنگین ، صدا سنگین و این پلک های سنگین توست که بغض ها  را سنگین تر از سنگ می کند .

 

و این دستان سوخته و باند پیچی شده توست که تمام فضای این اتاق را محزون کرده است .

 

وتخت اتاقت هیچ شباهتی به دفتر تحریریه روزنامه هایی که تا به امروز در آن کار کرده ای  ندارد ...دیدن تو روی تخت بیمارستان در باورنمی گنجد . چشمان نیمه بازت  تمام ابعاد خالی صندلی ات را در دفترروزنامه به یاد می آورد .

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط شقایق آرمان در پنجشنبه نهم مهر 1388 و ساعت 21:13 |
خیلی خسته ام .... فقط همین فعلا.

متشکر از تمام شمایی که دوستتان دارم و برام کامنت می ذاریم .

+ نوشته شده توسط شقایق آرمان در شنبه چهارم مهر 1388 و ساعت 16:53 |

بوی ماه مهر که اومد دلم برای هانیه و اون مقنعه زردش که روز اول تو مدرسه اسد آبادی سر کرده بود  تنگ شد !

بوی  مهر که اومد راستش دیگه دلم نمی خواست برگردم مدرسه اما دلم می خواست بازم خانم سید حسنی معلم کلاس اولم رو ببینم . 

دلم برای خانم جعفری هم تنگ شد .  

می دونی بوی مهر همیشه برام یه دل نگرانی به وجود می آورد بوی مهر برام یادآورخبرگزاری مهر هم بود .جایی که دوستش می داشتم !

 

+ نوشته شده توسط شقایق آرمان در چهارشنبه یکم مهر 1388 و ساعت 9:44 |
 

 

امروز بهم گفت : " در ها همه قبلا سنگ بودن صبر داشته باش تو هم یه روزی در می شی  "

دل خوش شدم با این حرفش و براش یه فاتحه فرستادم .

+ نوشته شده توسط شقایق آرمان در شنبه بیست و یکم شهریور 1388 و ساعت 11:54 |
 

اندوه به اندوه/ خط به خط /رج به رج/ فاصله ای نیست از من تا تو ، بگو که فاصله ای نیست از من تا تو

و من با این که ذهنم درد می کند فشار می آورم بر این واژه که بگو !

بگو که فاصله دروغ می گوید

بگو که در همین نفس های بی جان  می توان سوار بر ابرها شد و به قول خودم ابر سواری کرد .

بگو که اگر ستاره دروغ می گوید و ماه بی پرواست آسمان من و تو آبیست

دیشب آسمان به خوابم آمده بود ، خواب که نه در همان بیداری کش دار.درهمان ثانیه شمردن برای رسیدن لحظه موعودیک صبح روشن  .دلم می خواست همچون روزهای نوجوانی پای کوه را می گرفتم و لی لی تا میدان اسبی سرمی خوردم .و پرواز کردم از فاصله خیابان سوم تا ابتدای میدان را .

بوی خاک مرطوب می آمد و چمن که من عاشقانه دوستش می داشتم و می دارم

و آن گاه بود که یادم آمد آسمان من و تو آبیست !

بگو ، بگو که چشم هایم را به خاطرمی سپاری

درآن زمان که گفته ام چقدر تنهایم

و من تو را رج به رج می بافم . دیرزمانیست که نامه ای عاشقانه ننوشته ام .

موجی از تکرار بر سنگ حنجره ام می خورد . وگاه به این می اندیشم که شوق در نگاه نمناکم به حصار پشت دیوارهای فراموشی برخورد کرده و دیگر هیچ گاه بازنگشته است .

و افسوس از این سکوت ...

و چه زهر خند بدیست !

کسی نیست که در امتداد اندوه مرا بازیابد

روزی نامت را در کوچه پس کوچه های اندوهم جار زدم ! خبری نشد  

روزی شعرم در لبخند تو زنده می شد

اما بیا و بگو که فاصله دروغ می گوید من فاصله دروغ  تو را برتر از هر واقعیتی می دانم .

و من روزی از صدای مهربان تو بود که می مردم و دوباره جان می گرفتم .

 شب در نگاه تو می مرد

شاید این آخرین صدای غم آلود جهان باشد ، نمی دانم

  تو را خط به خط می نوشتم

و چون کودکی سرخوش یک لنگه پا می پریدم و می گفتم : خوشا به حال دفترم و خوشا به حال این کاغذهای متروک که با این که هیچ ندارند اما تورا دارند تا لحظه های آخراین  نفس .

 

ومن از ثانیه های بی تو بودن قهر می کردم

بگو که موج و کوه و دریا دروغ می گویند

بگو که فاصله ای نیست از من تا تو

و نمی دانی چه تنبیه زیبایست !

بغض هایم را می گویم .آن هارا تنبیه کرده ام و ثانیه به ثانیه سوخته اند .

و این آخرین کشش سلول های  منجمد این جسم رنجورم  است

 مرا ببخش اگر فاصله های دروغ نمی گویند ! من دلم می خواست فاصله ای نبود و هرچه بود دروغ بود و دروغ ....

شقایق /14شهریور88 دریک روز خیلی خسته و تنها .روزپرا ز دل شوره و کابوس .

 

+ نوشته شده توسط شقایق آرمان در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388 و ساعت 13:59 |
شب پر درد مرا میدانی
روز بی رنگ مرا می خوانی
برو دیگر تو فراموش کن این یاس غریب
برو در حلقه چشمان سیاهت اشک را همچون نگینی که نحیف میخورد بر صدف سنگ دلت
یار من اشک شو و لحظه ای در سوگ دلم پنهان شو
ناگهان اشک شد،،، و زرد شد و،،، شرم شد
رفته است در دل من آه جدایی افسوس
رفته است در دل من آه جدایی افسوس
می روم دنیا برایت امن باد
می روم اینجا سکوتم مرگی ست
می روم اینجا تو را کم دارم
کودکی رویایی در سرایی خالی می دهد آزارم
نام او روراستی نام او بی تابی نام او تنهایی
یاد تو مرد عزیز دل من              غم من مرد دگر در دل تو
آن سکوت و مهری که به تومی گفتم مرد در جان و تنم
وای از روزی که موعد برسد،،،، موعد پاسخ اشکم برسد
و کسی باشد که بگوید پاسخ به قطرات اشکم
ای ظالم امشب آوار رهایی مانده در جان  وتنم
چه کسی خواهد خواند قصه بی تابی
مرگ من با همه سادگی اش، مرگ من با همه خستگی اش
مرگ من دست بر دار                       مرگ من دست بردار
مرگ تو تاوانی بیش از این نیست گران بر دل درد  
مرگ من می آید شب مرگی جانسوز
شب مرگی تنها
شب مرگی بی من
روح من مانده جدا سرگردان
بود نامی به دلم بود یادی به سرم که گذشت و دیگر             روبروی من بی کس منشین
تو برو دست بردار از من و از دل بی آزارم
گفته بودی نفرین گفته بودی نفرین
بر دل من آه مکن
گفته بودم آنشب که تو خود میدانی ،گریه ام باد دعای راهت
راه تو دور شد و روح من هم آمد
به گدایی محبت آنجا قلب من شرم شود و غرورم بر باد برود خاک شود
به گدایی اما نتوانم آیم
به سکوتی مرگبار دل من متهم است    علتش در دل تو بی سبب است
جشن سوگند منو تو خالیست      فصل سوگند هیاهو نپذیرد آری
برو در کنج قفس نام مرا  پر پر کن
برو در یاس شبت قلب مرا پرپر کن
گشته پر پر همه روزاهای قشنگ عمرم
جشن سوگند که ماندست خالی
چو حقیقت باشد جشن بی من بر تو
  فصل سوگند هیاهو نپذیرد آری
جای بیگانه در آن جشن نباشد خالی
شاد باش شب تو شاد بود                گر چه در دل شد غم ویرانی
روزهای قشنگ عمرم گشته افسرده ز دستت اما......
برو اما شب من بی تو شود نورانی
نور باران ،شب شعر شده رویایی
برو در کنج قفس نام منو پر پر کن
تا که هرگز نخورد لطمه بر آن عشق دروغت آری
تا که هر گز نخورد لطمه بر آن عشق دروغت آری "
 
شقایق /بهمن ۸۱
+ نوشته شده توسط شقایق آرمان در شنبه چهاردهم شهریور 1388 و ساعت 14:51 |

 

 

نذر کردم گر از این غم به در آیم روزی

تا در میکده شادان و غزل خوان بروم

+ نوشته شده توسط شقایق آرمان در دوشنبه نهم شهریور 1388 و ساعت 22:6 |

 

 

 

"خدایا یادم بده یادم باشه یادت باشم "

+ نوشته شده توسط شقایق آرمان در یکشنبه یکم شهریور 1388 و ساعت 17:7 |

 

 

"سحرگاهان میان سجده سبزت اگر بر خاطرت ردشد خیال من ، دعایم کن !"

اگر شب نشینم اگر شب شکسته تورا می سپارم به رویای فردا

به شب می سپارم تا نسوزد

به دل می سپارم تو را تا نمیرد

اگر چشمه واژه از غم نخشکد

اگر روزگار این صدا را نگیرد

خداحافظ ای برگ و بار دل من

خداحافظ ای سایه سار همیشه

اگر سبزرفتی اگر زرد ماندم

خداحافظ ای نوبهار همیشه ه  ه ه ه ه !

+ نوشته شده توسط شقایق آرمان در شنبه سی و یکم مرداد 1388 و ساعت 13:49 |

 

دلم گرفته است به ایوان می روم و انگشتانم را بر پوست کشیده ی شب می کشم چراغ های رابطه تاریکند کسی مرا به افتاب معرفی نخواهد کرد ...

"فروغ "

+ نوشته شده توسط شقایق آرمان در چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388 و ساعت 9:40 |

چرا گرفته دلت، مثل آنکه تنهایی

_ چه قدر هم تنها!

_ خیال می کنم

دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستی.

_ دچار یعنی

_ عاشق.

_ و فکر کن که چه تنهاست

اگر که ماهی کوچک دچار آبی دریای بیکران باشد.

_ چه فکر نازک غمناکی!

_ و غم تبسم پوشیده نگاه گیاه است.

و غم اشاره محوی به رد وحدت اشیاست.

_ خوشا به حال گیاهان که عاشق نورند

و دست منبسط نور روی شانه آنهاست.

_ نه، وصل ممکن نیست،

همیشه فاصله ای هست.

اگر چه منحنی آب بالش خوبی است

برای خواب دل آویز و ترد نیلوفر،

همیشه فاصله ای هست.

دچار باید بود

وگرنه زمزمه حیرت میان دو حرف

حرام خواهد شد.

و عشق

سفر به روشنی اهتراز خلوت اشیاست.

و عشق

صدای فاصله هاست

صدای فاصله هایی که

 

_ غرق ابهامند.

_ نه ،

صدای فاصله هایی که مثل نقره تمیزند

و با شنیدن یک هیچ می شوند کدر،

همیشه عاشق تنهاست.

و دست عاشق در دست ترد ثانیه هاست.

و او و ثانیه ها می روند آن طرف روز،

و او و ثانیه ها روی نور می خوابند.

و او و ثانیه ها بهترین کتاب جهان را

به آب می بخشند.

و خوب می دانند

که هیچ ماهی هرگز

هزار و یک گره رودخانه را نگشود.

و نیمه شب ها، با زورق قدیمی اشراق

در آب های هدایت روانه می گردند

و تا تجلی اعجاب پیش می رانند.

_ هوای حرف تو آدم را

عبور می دهد از کوچه باغ های حکایات

و در عروق چنین لحن

چه خون تازه ی محزونی!

 

 

حیاط روشن بود

و باد می آمد

و خون شب جریان داشت در سکوت دو مرد.

 

 

« اتاق خلوت پاکی است

برای فکر، چه ابعاد ساده ای دارد!

دلم عجیب گرفته است.

خیال خواب ندارم.»

کنار پنجره رفت

و روی صندلی نرم پارچه ای

نشست:

« هنوز در سفرم.

خیال می کنم

در آبهای جهان قایقی است

و من ‚ مسافر قایق ‚ هزارها سال است

سرود زنده دریانوردهای کهن را

به گوش روزنه های فصول می خوانم

و پیش می رانم.

مرا سفر به کجا می برد؟

کجا نشان قدم ‚ ناتمام خواهد ماند

و بند کفش به انگشت های نرم فراغت

گشوده خواهد شد؟

کجاست جای رسیدن و پهن کردن یک فرش

و بی خیال نشستن

و گوش دادن به

صدای شستن یک ظرف زیر شیر مجاور؟

 

 

و در کدام بهار درنگ خواهی کرد

و سطح روح پر از برگ سبز خواهد شد؟

شراب باید خورد

و در جوانی روی یک سایه راه باید رفت،

همین.

 

 

کجاست سمت حیات؟

 

سهراب سپهری

 

 

 

+ نوشته شده توسط شقایق آرمان در چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388 و ساعت 9:39 |
زیاد وقت نوشتن ندارم  . دیروز به عروس شهرهای شمال کشور رفتم . لاهیجان !

باران می بارید در مرداد . دیدی گفتم نگو مردادی است این آسمان باران ندارد ....باران در هر قطره اش حرفی تازه برایم داشت .

+ نوشته شده توسط شقایق آرمان در شنبه بیست و چهارم مرداد 1388 و ساعت 15:24 |
 

 

                          "تو از سپیده و نوری من از شقایق پر خون "

 

+ نوشته شده توسط شقایق آرمان در سه شنبه بیستم مرداد 1388 و ساعت 14:9 |

"

مخورغم مخور غم نگارا

مخور غم مخور غم نکارا

 

گل چهره مپرس آن نغمه سرا از تو چرا جدا شد ؟

گل چهره مپرس پروانه تو کجا رها شد  ؟

مپرس مپرس ...مپرس ...

مرنجان دلت را خدا را رها کن غمت را رها کن

مخورغم مخور غم نگارا

مخور غم مخور غم نکارا

گل چهره مپرس آن نغمه سرا از تو چرا جدا شد ؟

گل چهره مپرس پروانه تو کجا رها شد  ؟

مپرس مپرس ...مپرس ...

مرنجان دلت را خدا را رها کن غمت را رها کن

مخورغم مخور غم نگارا

مخور غم مخور غم نکارا "

 

برای عمو و زن عموی عزیزم به مناسبت 29 مرداد چهارمین سالرروز تلخ از دست دادن فرزند 22 ساله شان .

 

+ نوشته شده توسط شقایق آرمان در سه شنبه بیستم مرداد 1388 و ساعت 14:1 |
 

من از  همین جا از همه دوستان عزیزی که روز خبرنگار را تبریک گفتند و از همه کسانی  هم که تبریک نگفتند تشکر می کنم .

مامان ُ بابا ُ قشنگ ترین تبریک تبریک شما بود . وقتی به محل کارم رسیدم زنگ زدید و وقتی صدایتان را شنیدم ناگهان گونه هایم خیس شد .

 

+ نوشته شده توسط شقایق آرمان در شنبه هفدهم مرداد 1388 و ساعت 22:45 |
خسته ام . چشم هایم درد می کنند از امواج این مانتیورهای بی رحم . روزهایم بی حس می شوند از این همه بی حسی . چشم هایم درد می کند . در چله تابستان آب دماغم می آید . هر چه می کشیم ازدست این کولر است . کولر! خوب است . خوب است. می توان تمام تقصیرهای دنیا را برگردن کولر ها انداخت . کولرهای لعنتی . کولرهای بی پایان . و من بازخسته ام . خسته تر از هر روز . دلم دریا می خواهد .

تو هستی و نیستی .تو نیستی و هستی .و چشم هایم را لحظه ای می بندم . کفرم می گیرد از باد سرد این کولروقتی آب دماغم راه افتاده است ....کفرم می گیرد از آب معدنی ای که یخ زده از فریزر سر خورد و افتاد روی پایم . و من خسته ام از بس دارم سعی می کنم یادم برود که چقدر درد دارم ُدر پایم در سرم و در چشم هایم .
+ نوشته شده توسط شقایق آرمان در شنبه هفدهم مرداد 1388 و ساعت 22:41 |

" به یادگار من ای خط جاودانه باش

نشانی از غم و رنج جوانی باش

در آن زمان که زقبرم گیاه می روید

تو یادگار من و دوران جوانی باش "

 بچه های خبرنگار .....!همه دوستان خوب و عزیزم  روزمان مبارک .

 ببخشید اگر زنگ نزدم . ببخشید اگر پیامک  نفرستادم . ببخشید ...

 استاد اسدا...مشایخی ، استاد علی اکبر قاضی زاده ، استادمحمد بلوری ، استاد فریدون صدیقی ، استاد احمد توکلی ، استاد و برادران عزیزم  داریوش و بهروز آرمان و همه اساتید دیگرروزنامه نگاری  دانشگاهی و غیر دانشگاهی ام روزتان مبارک .

 

+ نوشته شده توسط شقایق آرمان در شنبه هفدهم مرداد 1388 و ساعت 0:57 |
و تنها مشکل همین بود که من همیشه و از همان کودکی از گربه می ترسیدم . وگرنه تاریکی هیچ ترسی نداشت . شانس بدی هم که می آورم همیشه یک گربه جلوی پایم علم می شود .

امشب از کناردرختان و سایه های زیر تیر های برق و ماشین های پارک شده کنار خیابان با احتیاط رد می شدم . نفسم را می گرفتم . وقتی خیالم راحت می شد هیچ گربه ای نیست به راه خود ادامه می دادم . پیرمری تمام طول خیابان را می دوید . و من چقدر خوشم آمد از ورزش کردنش  و از انگیزه های زنده بودنش . اصولا ورزش حس خوبی به من می دهد . پیاده روی و دویدن در پارک بهشت مادران امشب را فراموش نمی کنم .همان جا بود که تصمیم گرفتم دوباره دوچرخه بخرم .دوچرخه سواری همیشه برایم شبیه به پرواز بود ... گرچه هیچ گاه ساعتم را نفروخته بودم چون هیچ گاه من را با کسی قرار ملاقاتی نبود .اما هیچ وقت هم تحمل ساعت مچی را نداشتم . تصمیم گرفتم ساعت مچی بخرم . با بند فلزی و صفحه ای سیاه و عقربه هایی به درشتی ثبت لحظه های طلایی .

............

پرنده های پرنده فروش و صدای زندگی بخش بلبلان و مرغکان عشق .قفس های کوچک و بزرگ . "همستری" های کوچولوی  که کنارقفس ها جا خوش کرده بودند . آکواریم های پر ماهی کنار پرنده فروش ها . و ماهی هایی که پشت ویترین به جای اقیانوس و دریا ماشین تماشا می کردند . رنگ به رنگ ،مدل به مدل . صدای تنفس مصنوعی برکه دروغین ماهی ها با صدای بوق و گاه بد و بی راه راننده ها به هم می آمیخت .و دوست داشتم بدانم ماهی ها در دل کوچولویشان چه می گویند در مورد ما آدم ها ؟

    شلوغی آب میوه فروشی های میدان "پالیزی" .

 و مردمی که در صف نان سنگک مجاور پل سید خندان ایستاده بودند . نانوای لاغراندام با کتانی چینی و سیگاری که گاه و بی گاه آتش می زد . نگاهش به شعله های تنور نگاه خصمانه ای بود . و حتی در نگاه خصمانه اش همانی را دیدم که در گام های پیرمرد حس می شد .

پیشبند سفید بلندش را   از کمربسته بود وآن قدر بلند بود که

 زمین را جارو می کرد.شمردم . در همان چند دقیقه ای که برای گرفتن نان در صف یک دانه ای ها ایستاده بودم 14 بار خم شد . خمیررا بیرون آورد . روی پاروگذاشت و پارو را هل داد داخل تنور داغ.شاید لاغری اش به خاطرخمیرزدن های مکررش بود . خودش فقط از فوت و فن کار سر در می آورد .  اما فوت و فن تمام آن چند لحظه برای من که دلگیر و تنها از خانه بیرون زده بودم یاد آور این بود که زندگی و انگیزه هایش هنوز جاریست . چه من بخواهم و چه نخواهم . چه بگریم و چه خندان باشم . لحظه ها شتاب می گیرند . هر دقیقه بیش از دقایق پیشین پس : " به آسمان نگاه کن . قرص کامل ماه گرچه حال ما بهمنی ها رادگرگون می کند اما آسمان مال ماست ."

 

+ نوشته شده توسط شقایق آرمان در شنبه هفدهم مرداد 1388 و ساعت 0:53 |
 

 

       تو آنقدر نیا تا من بروم .....

 

 

      و تو  آن قدر نیامدی که 

 

 

                              من رفتم !

+ نوشته شده توسط شقایق آرمان در جمعه نهم مرداد 1388 و ساعت 21:7 |
 

باران

من خواب باران دیده ام

دیوارهای رنگ به رنگ

کاه گل های صورتی

یک سقف چوبی قشنگ

یک در بدون قفل و سنگ

من خواب باران دیده ام

رنگی به یاد کهکشان

آهی به نام آسمان

بارانی ام ای آسمان

آسمان بیا بر من بتاب

اینجا منم ابری و سرد

باران بیا امشب ببار !

من آرزو کردم تو را

باران بیا امشب ببار

برای خواب زیبای دیشب و برای دعاهایت که باران شد و بارید .

بیا دعا کنیم باران ببارد . نگو مردادی است این آسمان باران ندارد .

 

 

+ نوشته شده توسط شقایق آرمان در سه شنبه ششم مرداد 1388 و ساعت 14:50 |
 

 

نترس از این که حرفام دلنشین نیست تموم سهم ما ازعشق این نیست

+ نوشته شده توسط شقایق آرمان در دوشنبه پنجم مرداد 1388 و ساعت 22:44 |


Powered By
BLOGFA.COM